|
ای عشق واقعی چگونه ستایشت کنم درحالیکه قلبت از محبت بی نیاز است چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری می شود بگذار نامت را تکرار کنم نامت زیباست نامت دلنشین است چه داشته ای که اینگونه مرا طلسم کرده ای من اینگونه نبودم تو عشق را با من آشنا کردی تو هوای دلم را با طروات کردی زمانیکه با تو هستم به آسمان بیکران پرواز می کنم پس بدان دوستت دارم گر چه پایان راه را نمیدانم + نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388 8:11 توسط زری |
شب بی تو یک تکه کاغذ سیاه است که باید آن را مچاله کرد و دور انداخت شب بی تو تراکم لحظه های سنگین و مغشوش بر گرده زمین است شب بی تو یک حرف بیهوده در دفتر زمان است شب بی تو یک اندوه تبدار و تاریک است یک خاطره غم انگیز و متروک شب بی تو یک قصه ملال آور و تکراری است که حتی اگر شهرزاد آن را بازگوید به دل نمی نشیند شب بی تو یک برکه کدر و خاموش است که از پیچ و تاب محروم مانده است شب بی تو یک غریبه سیاهپوش است که در هیچ حادثه ای راه ندارد و همه پنجره ها به روی او بسته است شب بی تو شعر ناموزون و مهمل است که حتی دیوانگان آن را زمزمه نمی کنند شب بی تو یک کابوس وحشتناک و تلخ است که از پلک ها می گذرد و خواب شیرین را می آشوبد شب بی تو حسرت طولانی یک مسافر سرگردان است که از کاروان جا مانده است اما ..... شب با تو یک کاغذ نانوشته و سپید است که ستارگان مشقهایشان را بر آن می نویسند شب با تو یک تالار مواج است که از دره های بادام و بلوط می گذرد و به دروازه های صبح میرسد شب با تو یک شعر نجیب عاشقانه است همانی که مجنون در صحرا برای لیلی میخواند و فرهاد در بیستون به تیشه اش می آموخت شب با تو یک آیینه زیباست که فرشتگان گیسوان خود را در آن می بافند شب با تو یک باغ معلق در آسمان است که پیچک های عشق از همه سوی آن سر برآورده اند شب با تو یک نگاه پر رمز و راز است که از مهتاب سرچشمه میگیرد و در کوچه های افسانه ای دیدار جاری می شود شب با تو یک خوشبختی دامنه دار است که مرا از کناره سخت و گنگ زندگی جدا میکند و به نی زار های روشن و مترنم باران می برد + نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388 10:22 توسط زری |
بوسه يعني وصله ي شيرين دو لب بوسه يعني مستي از مشروب عشق بوسه يعني لذت دل دادگي لذت از شب . لذت از ديوانگي بوسه يعني حس خوبه طعم عشق طعم شيريني به رنگ سادگي بوسه يعني آغازي براي ما شدن لحظه ي با دلبري تنها شدن بوسه سرفصله کتاب عاشقي بوسه رمز وارد دلها شدن بوسه آتش مي زند بر جسم و جان بوسه يعني عشق من با من بمان تقدیم به کسی که در کنارم نیست اما حس بودنش به من شوق زیستن میدهد........ + نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388 7:47 توسط زری |
تنها برای تو می نویسم برای دستانت که گرمای عشق را خجالت زده می کنند و حرفهایت که به من عمری دوباره می دهند و آرزوهایت که رویاهایم را قوت می بخشد تمام این حرفها بهانه ای بود تا بگویم دوستت دارم
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388 8:30 توسط زری |
مهربانم : تو دنیای ناقص مرا کامل کردی زندگی را و زنده بودن را با تو میخواهم راه رفتن را برای رسیدن به تو میخواهم چشمهایم را فقط برای دیدن تو میخواهم دستهایم را برای نوازش موهای تو میخوام زبانم را فقط برای این میخواهم که به تو بگوید : عشقم دوستت دارم
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388 9:28 توسط زری |
در بنفشه زارچشم تو من ز بهترین بهشت ها گذشته ام من به بهترین بهار ها رسیده ام ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من لحظه های هستی من از تو پر شده است در تمام روز در تمام شب در تمام هفته در تمام ماه در فضای خانه کوچه راه در هوا زمین درخت سبزه آب در خطوط در هم کتاب در دیار نیلگون خواب ای جدایی تو بهترین بهانه گریستن بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام خوب نازنین من نام تو همیشه مرا مست میکند بهتر از شراب بهتر از تمام شعرهای ناب نام تو اگر چه بهترین سرود زندگی است من تو را به خلوت خدایی خیال خود بهترین بهترین خود خطاب میکنم بهترین بهترین من .... + نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388 9:16 توسط زری |
از آن لحظه که تو در زندگی من وارد شدی با گوش جان در شب های بسیار سردو بی پایان عشق را شنیده ام. جهان جهان دیگری شده و زمانه نشانه های دیگری از چهره ی دل انگیزش را به من نموده است دمی نیست که فارغ از خیالت باشم و شبی نمی گذرد که نهال عشق را با سرشک چشمانم از چمنزار دلم باور نسازم شادم از این که جوانه ای از امید زندگی در زندگی من آشکار شد و بلبل نغمه سرای محبت بر فراز کاشانه ام لانه کرد و اینک جز غم هجران ندارم چاره ای و جز شهد لبت گنجینه ای را آرزو نمی نمایم تو برای من که تا قبل از این کلافی پیچیده و سر در گم بودم فرشته ی نجات شدی و برای دلم که تشنه ی مایه ی محبت بود آب حیات گردیدی آن قدر دوستت دارم که در مقابل لهیب جان گداز فراق بردبارم و به حدی تو را می خواهم که اگر دست های فلک به هم آویزند تا خردلی از عشق مرا نسبت به تو بکاهندامکانی برای آن مقصود نمی توان برد در راه وصال تو سر از پای نمی شناسم و وفای تو را به قیمت ذرات وجودم خریدارم از جور زمانه باکی ندارم و از پیچ و تاب سرنوشت دل ترسناک به خود نمی بینم تا هنگام که مرگ بر آشیانه ی روحم دست یابد محبت تو را در دل و جان برای همیشه نگه خواهم داشت + نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388 8:49 توسط زری |
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388 9:47 توسط زری |
+ نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388 14:37 توسط زری |
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم در نهان خانه جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ی ماه فرو ریخته در آب شاخه ها دست برآورده به مهتاب یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر کن لحظه ای چند بر این آب نظر کن آب آیینه عشق گذران است تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است باشد که فردا دلت با دگران است تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن به تو گفتم حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم روز اول که دلم به تمنای تو پر زد چون کبوتر لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی من نرمیدم نه گسستم باز به تو گفتم تو صیادی و من آهوی دشتم تا در دام تو افتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم نتوانم اشکی از شاخه فرو ریخت مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت اشک در چشم تو لرزید ماه بر عشق تو خندید یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه کشیدم نگسستم نرمیدم رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
... Z
+ نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388 23:14 توسط زری |
|